تبليغاتX
رها

رها

گل به گل سنگ به سنگ این دشت...
یادگاران تو اند...
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ...
در تمام در و دشت...
سوکواران تو اند...
در دلم آرزوی آمدنت می میرد...
رفته ای اینک اما آیا...
باز می گردی؟...
چه تمنای محالی دارم...
خنده ام میگیرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:24 توسط رها |


بارها گفته ام...
و بار دیگر می گویم...
پشت این پنجره دنیایی است...
کافیست این پنجره را باز کنی...

.....................................

بارها گفته ام...
و بار دیگر می گویم...
این پنجره از نوع بی دیواری ست...
پشت این پنجره دنیایی است...
کافیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:21 توسط رها |


رنجوری تو را...
باور نمی کنم...
ای پیشمرگ تو همه رخشنده اختران...
تو ...
مرگ آفتاب درخشان و پاک را...
باور مکن...
که ابر ملالی اگر تو راست...
چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد...
دردی اگر به جان تو بنشست...
این نیز بگذرد...

.........................................

علت...
کودک قلب من این قصه شاد...
از لبان تو شنید:...
"زندگی رویا نیست...
زندگی زیباییست...
می توان...
بر درختی تهی از بار زدن پیوندی...
می توان...
در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت...
می توان...
از میان فاصله ها را برداشت..."

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:20 توسط رها |


دشتها نام تو را می گویند...
کوهها شعر مرا می خوانند...
کوه باید شد و ماند...
رود باید شد و رفت...
دشت باید شد و خواند...
در من این جلوه اندوه ز چیست؟...
در تو این قصه پرهیز که چه؟...
در من این شعله عصیان نیاز...
در تو دمسردی پاییز که چه؟...
حرف را باید زد...
درد را باید گفت...
سخن از مهر من و جور تو نیست...
سخن از...
متلاشی شدن دوستی ست...
آشنایی با شور...
و جدایی با درد...
و نشستن در بهت فراموشی...
یا غرق غرور...
...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:19 توسط رها |


آرزو می کردم...
دشت سرشار ز سر سبزی رویاها را...
من گمان میکردم...
دوستی همچون سروی سرسبز...
چار فصلش همه آراستگی ست...
من چه می دانستم...
هیبت باد زمستانی هست...
من چه می دانستم...
سبزه می پژمرد از بی آبی...
من چه می دانستم...
دل هر کس دل نیست...
قلبها ز آهن و سنگ...
قلبها بی خبر از عاطفه اند...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:19 توسط رها |


در شبان غم تنهایی خویش...
عابد چشم سخنگوی توام...
من در این تاریکی...
من در این تیره شب جانفرسا...
زائر ظلمت گیسوی تو ام...

...................................

دل من در دل شب...
خواب پروانه شدن می بیند...
مهر در صبحدمان داس به دست...
خرمن خواب مرا می چیند...
آسمانها آبی...
پر مرغان صداقت آبی ست...
دیده در آیینه ی صبح تو را می بیند...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:18 توسط رها |


شب تهی از مهتاب...
شب تهی از اختر...
ابر خاکستری بی باران...
پوشانده آسمان را یکسر...
ابر خاکستری بی باران دلگیر است...
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس...
سخت دلگیرتر است...
سخت دلگیرتر است...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:17 توسط رها |


آه،هیهات، که در این برهوت...
و اندر این سوخته دشت فرتوت...
برگی و باری نیست...
چه توان سوز کویری که در آن...
از کران تا به کران...
حتی دیاری نیست...
آری نیست...
همتی هست اگر...
با من و توست...
تا در این خشک کویر...
از دل سنگ برآریم آبی...
کسی از غیب نخواهد آمد...
در من و توست اگر مردی هست...
با توام ای دلبند...
سوی ابری که نخواهد آمد...
و نخواهد بارید...
چشم امید مبند...
آه،هیهات،چه وقت این برهوت...
برسر هر تاکش...
می نشیند یاقوت...
آه،هیهات،...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:16 توسط رها |


بیا به خلوت بی ماهتاب من بگذر...
به شام تار من ای آفتاب من بگذر...
.
کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است...
فرشته وار شبی را به خواب من بگذر...
.
نگاه مست تو را آرزو کنان گفتم...
بیا به پرتو جام شراب من بگذر...
.
اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین...
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر...
.
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن...
بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر...
.
شبی کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار...
مرا ببین و به حال خراب من بگذر...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:15 توسط رها |


چشم من چشمه زاینده اشک...
گونه ام بستر رود...
کاشکی همچو حبابی برآب...
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...

..........................................

در میان من و تو فاصله هاست...
گاه می اندیشم...
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری...
تو توانایی بخشش داری...
دستهای تو توانایی آن را دارد...
که مرا...
زندگانی بخشند...
چشمهای تو به من می بخشد...
شور عشق و مستی...
و تو چون مصرع شعری زیبا...
سطر برجسته ای از زندگی من هستی...
دفتر عمر مرا...
با وجود تو شکوهی دیگر...
رونقی دیگر هست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:14 توسط رها |


دشتها آلوده است...
در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید...
در هوای عفن،آواز پرستو به چه کارت آید...
فکر نان باید کرد...
و هوایی که در آن...
نفسی تازه کنیم...
گل گندم خوب است...
گل خوبی زیباست...
ای دریغا که همه مزرعه دلها را...
علف هرزه کین پوشانده ست...
هیچکس فکر نکرد...
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست...
و همه مردم شهر...
بانگ برداشته اند...
که چرا سیمان نیست...
و کسی فکر نکرد...
که چرا ایمان نیست...
و زمانی شده است...
که به غیر از انسان...
هیچ چیز ارزان نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:12 توسط رها |


آیینه دلم ز چه زنگار غم گرفت...
تار امیدها همه پود الم گرفت...
گفتم:مرا نیاز به نازش نمانده است...
فرصت طلب رسید و سخن مغتنم گرفت...
اشک از غرور گرچه ز چشمان من نریخت...
هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت...
یک عمر گشتم از پی آن عمر جاودان...
گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت...
نازم بدان نگاه که او با اشاره ای...
نام مرا ز دفتر هستی قلم گرفت...
من با که گویم این غم بسیار کو مرا...
در خیل کشتگان رخش دست کم گرفت...
برگرد ای امید ز کف رفته تا به کی...
هر شب فغان کنم که:خدایا دلم گرفت...
در سینه ام نهال غمش را نشاند عشق...
باری گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 20:12 توسط رها |


تو را برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت...
به خاطر لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01 21:46 توسط رها |


هر چند...
حتی هنوز هم...
او آیتی ست...
.
بر من هر آنچه رفت ز جورش...
حکایتی ست...
.
این شعر، این پریشان...
کز خامه روی بستر کاغذ فروچکد...
هرگز گمان مدار که نقش شکایتی ست...
.
تنها کز ما به جای ماند...
این هم روایتی است...
.
بدانید...
حتی هنوز هم...
او شاهکار خداوند است...
یعنی که آیتی ست...

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26 16:52 توسط رها |


گفتی که بود...
این در گریبان برده سر...
این...
این با حریق هق هق گریه...
این در نگاهش سیلی از اندوه...
این در درون سینه اش بس درد...
این شبگرد...
.
این سایه من بود...
این از خود و از غیر دل کنده...
این سینه اش از حسرت و اندوه مالامال...
از اضطرابی سخت آکنده...
این سایه من بود...
این گوژپشت بار غم بر دوش...
این خاموش...
این سایه من بود...
که می گفت با اندوه دردش را...
که سر درون چاه غم می برد...
می کشت آنجا آه سردش را...
این سایه من بود...
که در کوچه باغ...
آواز حسرت بار سر می داد...
این سایه من بود...
که می گفت با تو...
من نمی گویم که با من باش و ایمن باش...
با من ایمن از نگاه چشم شور و شوخ دشمن باش...
گفتی : که بود...
.
این سایه من بود...

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/26 16:51 توسط رها |


نفس كز گرمگاه سينه مي ايد برون ابري شود تاريك...
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت...
.
.
.
نفس كاينست پس ديگر چه داري چشم زچشم دوستان دور يا نزديك؟...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24 21:51 توسط رها |


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو...
من میشناختم او را...
نام تو را همیشه برلب داشت...
حتی... در حال احتضار...
آن دلشکسته عاشق بی نام و نشان...
آن شخص بی قرار...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو...
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود...
و گفتگو نمی کرد...
جز با درخت سرو...
در باغ کوچک همسایه...
شبها به کارگاه خیال خویش...
تصویری از بلندی اندام می کشید...
و در تصورش...
تصویر تو بلندترین سرو باغ را...
تحقیر کرده بود...
.
.
.

روزی اگر سراغ من آمدبه او بگو...
او پاک زیست...
پاکتر از چشمه های نور...
همچون زلال اشک...
یا چون زلال قطره باران به نوبهار...
آن کوه استقامت...
آن کوه استوار...
وقتی به یاد روی تو می بود...
می گریست...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو...
او آرزوی دیدن رویت را...
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت...
اما برای دیدن تو چشم خویش را...
آن در سرشگ غوطه ور...
آن چشم پاک را...
پنداشت...
آلوده است و لایق دیدار یار نیست...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو...
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست...
آن نام خوب برلب لرزان او نشست...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24 21:48 توسط رها |


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21 10:58 توسط رها |


وقتی آواز درختان تبر خورده باغ...
در فضا می پیچید...
از تو می پرسیدم...
به کجا باید رفت...
.
غمم از وحشت پوسیدن نیست...
غم من غربت تنهایی هاست...
برگ بید است که با زمزمه جاری باد...
تن به وارستن از ورطه هستی می داد...
یک نفر دارد فریاد زنان می گوید...
در قفس طوطی مرد...
من که روزی فریادم بی تشویش...
می توانست جهانی را آتش بزند...
در شب گیسوی تو...
گم شد از وحشت خویش...

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20 16:14 توسط رها |


بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برنگرد
ما که راهمون یکی بود چرا جاده ما رو گم کرد؟
بغض تو با گریه من باشکستن وا نمیشه
تا تو دستامو نگیری گم شدن پیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم رج بزن پای پیاده
فکر تنها بودن ما واسه هر دومون زیاده
خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم
ردتو نمی گرفتم به خودم نمی رسیدم
تو کنار من یه کوهی من کنار تو یه دریا
ما رو باهم آرزو کن "با تو" من تمام دنیا

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19 15:3 توسط رها |


دل من افسرده در شبهای سرد
پای من دلخسته از این ردپا
راه دور است و چراغم شب تاب
دل من ماند در این صحرا ،جا

سایه ها روی شب سرد عبور
می شود دور، ز من، آهسته
غم من رست در این بی آبی
دل من شد به خدا سرگشته

غم من زود در کاشت دیم
به خودش می داد شاخ و برگی
فکر تاریکی و این ویرانگی
به دلم داد نشان جنگی

دل من، مرغ سکوت دل تو
نگشاید بال به این زودیها
تو دلم، ساز بکن پنهانی
با دلت این قصه ها این غصه ها

خنده ای بر لب دیوار دلت
نشود همدم این دیمی کاشت
کاش این مرغ سکوت آهسته
بالش از دل من بر می داشت

بوی اشک دل فراوان می رسد
مثل آن است که شب نمناک است
دیگری هم به دلش غم دارد
غم من لیک غمی غمناک است

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/19 15:2 توسط رها |


نفس در سینه می میرد دگر شوق شکفتن نیست
جسارت تیشه ای گشت و صداقتها فرود آمد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 12:51 توسط رها |


حرفی برای گفتن نمانده...
وقتی تو خامشی چه دلیلی برای روشنی...
وقتی تو نیستی چه دلیلی برای بودن....
وقتی تو میروی چه اهمیتی دارد ماندن...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 12:49 توسط رها |


یه خط یادگاری رو دیوار نوشتم
دلو جا گذاشتم,بریدم,گذشتم
دو تا قطره اشک روی شیشه حیرون
یکی گریه من یکی مال بارون...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 12:47 توسط رها |


خداحافظی گریه در یک غروبه
خداحافظی رنگ دشت جنونه
خداحافظی غم توی کوله باره
خداحافظی ناله یه قطاره

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 12:46 توسط رها |


آواز مهربانی تو بامن...
در کوچه باغهای محبت...
مثل شکوفه های سپید سیب...
ایثار سادگی است...
افسوس...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 12:42 توسط رها |


آشیان تهی دست مرا...
مرغ دستان تو پر می سازند...
آه مگذار که دستان من آن...
اعتمادی که به دستان تو دارند به فراموشیها بسپارند...
من چه می گویم...
با تو اکنون چه فراموشیها...
با من اکنون چه نشستنها...چه خاموشیهاست...

""تو مپندار که خاموشی من...
هست برهان فراموشی من...""

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 12:40 توسط رها |


حرف را باید زد...
درد را باید گفت...
سخن از مهر من و جور تو نیست...
سخن از متلاشی شدن دوستی است...
و عبث بودن پندار سرور آور مهر...
آشنایی با شور؟...
و جدایی با درد؟...
و نشستن در بهت فراموشی...یا غرق غرور؟!...
سینه ام آینه ایست...
با غباری از غم...
تو به لبخندی از این آیینه بزدای غبار...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 12:39 توسط رها |


آسمان صاف و شب آرام...
بخت خندان و زمان رام...
خوشه ماه فروریخته در آب...
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب...
شب و صحرا و گل و سنگ...
همه دل داده به آواز شباهنگ...
یادم آید تو به من گفتی:...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17 23:0 توسط رها |


کودک قلب من این قصه شاد...
از لبان تو شنید...:
"زندگی رویا نیست...
زندگی زیباییست...
می توان...
بر درختی تهی از بار،زدن پیوندی...
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت...
می توان...
از میان فاصله ها را برداشت...
دل من با دل تو...
هر دو بیزار از این فاصله هاست..."
قصه شیرینی است...
کودک چشم من از قصه تو می خوابد...
قصه نغز تو اینبار از غصه تهی است...
باز هم قصه بگو...
تا به آرامش دل...
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17 22:58 توسط رها |


X


Home
Email
Night Skin

Archives

اسفند 1386

بهمن 1386




Links

هر چیز که خدا بخواهد (مجید خوبم)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:


JavaScript Codes

New Coding JavaScript


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ